تبليغاتX
BYAR

BYAR

[دل نوشته های تنهایی]

دل نوشته هاي برزخي !

(1)

 

كلبه بنده كماكان برفي است

 

باز بوران است و سوز است و سپيدي حاكم

 

تك درخت كاج جنگل از دور

 

تير برقي است عقيم

 

كه درون خويشتن مي سوزد

 

در بهار

 

چشم من از تبرم تيز تر است

 

تك درخت كاج جنگل از دور

 

اين را مي داند ./الفبا

 

(2)

 

برگي از وسعت خوابت را به من هديه بده

 

تا بدانم در كدامين آسمان

 

بايد كه جست

 

اوج نه،

 

معراج لذات ترا ...

 

.../الفبا

 

(3)

 

مي رود روحم

 

ولي

 

تا حجله كام دو دوست

 

مي زند نبضم

 

ولي

 

اين حس خوب از بوي توست

 

بي سبب  خوابيده ام

 

پهلوي موي روي تو

 

يا كه كام از راحت جانم ستان

 

آدم شوم

 

يا كه مغلوبم بكن

 

بگذار تا راحت شوم! /الفبا

 

(4)

 

تو بلبلي و هر نفست زمزمه حق

من غمزده سوخته باغم بغلم كن/الفبا

 

(5)

 

من گمانم عشق چيز خوبي است

شاهد اين مدعا محبوبي است

 

من گمانم عشق بالا مي رود

هر كجا مي خواهد آنجا مي رود

 

من گمانم عشق قسمت مي كند

واژه ها را غرق نعمت مي كند

 

من گمانم نم نم شعرم تو اي

تو خودت گفتي كه چون من ناتواي

 

من گمانم دوست مي دارم ترا

عشق مي گويد: برو! با ما چرا؟

 

من گمانم بي هدايت گشته ام

آه! امشب با شرافت گشته ام

 

من گمانم عشق چيز خوبي است

شاعر اين شعر C.De.B    است!

 

(6)

 

آب خواهم داد من

چشم ترا

تا كه كشت ديم تو

آبي شود

كاش مي شد كه زمين سرخ اين گونه نبود

كاش مي شد چشم من هم آب مي خورد از تو

كاش

كاشانه ما رود نبود

كاش

مقصد ما همگي دريا بود/ الفبا

 

(8)

 

هاي من يخ زده است

هاش دو او هاي بلوري

-برف –

باز هم مي بارد

بهمن اما سرخوش است از خوشه هاي خشم خويش

راستي!

يادم آمد هان

داشتم مي گفتم: * من!

به اميد تو اينجا مانده ام اي ترسا

خواستي دفنم كن

يا مرا باز به بوران بسپار!/الفبا

*م.اميد

 

(9)

 

خوب شد حال تو اينك خوب شد

خوب شد قافيه ات محبوب شد

 

خوب شد زخم زبان جاري نشد

خوب شد اسباب بيكاري نشد

 

خوب شد كوئيز روز امتحان

خوب شد گفتي تو درست را بخوان

 

خوب شد بد شد ولي بدتر نشد

خوب شد ابليس هم ابتر نشد

 

خوب شد دلواپسي هايم برات

خوب شد از هر طرف دارم برات

 

خوب شد تو زير باران آمدي

خوب شد رفتي و باز آن آمدي

 

خوب شد طرح ترا دولت نديد

خوب شد نقاشي ات را خط كشيد

.

خوب شد حال من اكنون خوب شد

خوب شد شد نشد هم خوب شد!... /الفبا

 

(10)

 

بر بلنداي بهار

رو به برزخ به بهشت

آبشاري است كه از ظلم تهي است

هچ كس تنها نيست تنها شعاري است كه در آنجا نيست

پشت پرچين اما يك شهردار سفلي

عاشق باد و بادبادك بود

مردي از آب تهي، خاك تهي، آتش نيز

مردي از قافيه طوفان پر

مرد خنياگر ذهن زيبا

كه شعارش اين بود:

"با الفبا رد پاها  پيداست"

حبف او اين را بلد بود و

بلد را بد بود

حيف دنباله مجموعه او بي حد بود

مردي از آب تهي، خاك تهي، آتش نيز/ب.الف

 

 

 

 

+ نوشته شده در  89/02/10ساعت 23  توسط بهرام الف  | 

گلهاي برزخي

  در بهار با تني چند از عزاداران از براي آگهي ترحيم نزد تابلو ساز نبش بانك بودم  و نقل و نبات، سفته و برات كه اين سخن از تابلو ساز  سر زد: تابلو سازي احسن مشاغل است در رفاه و رفاه كارگران! تعاون و توسعه تعاون!جهاد و جهاد كشاورزي! همگنان سرلوحه شعبه آخرت قرار داديم!

 

* * *

  در تابستان يك تار از سبيل مبارك گرو گذاشته و با تني چند از شيوخ عازم آرايشگاه شدم. نقل و نبات، مومنون و مومنات بود كه آرايشگر ، پيرايشگري را احسن مشاغل دانست. همگنان از محاسنش اصلاح گرديديم!

 

* * *

 

  در خزان با تني چند از مديران در پي خريد دسته گل از براي مدير كل بودم و نقل و نبات ،شغل بيات كه گل فروش فرمود: گلفروشي احسن مشاغل است در بزم و ماتم . همگنان امضا كرديم!

 

* * *

 

  در زمستان با چرخ و بدون زنجير  به جاده سردسير  رفته بودم  كه در شهرستانك اتفاق مبيت افتاد. به جامع شدم، جامه ام از تن بيرون كردند. رو به قبله گفتم : اين چه مردمانند  كه در مهمان نوازي مانند ندارند؟ متولي از محراب برون شد و گفت: اي شيخ!ميزبان بدي فراموش كردي كه به مهماني شدي! همگنان پشتش به نماز ايستاديم!


+ نوشته شده در  89/01/02ساعت 10  توسط بهرام الف  | 

محرم

پيجكهاي كوچمون محرمها  گُر  مي گيرن

 

مي پيچه تو كوچمون صداي اسپند و زغال

 

بوي خوب عاشقي

 

تو كوچمون جاري ميشه

 

رنگهاي سرخ وسفيد، سبز و سياه

 

جون مي گيرن

 

اگه بارون هم بياد

 

تو كوچمون دسته مي ره

 

خاله ي همسايمون

 

نذري آش رشته مي ده

 

بچه هاي كوچمون

 

محرمها بزرگ مي شن قد مي كشن

 

دخترهاي دم بخت

 

محرمها عروس مي شن

 

مش حسين آقا

 

برا شبا

 

يه جا اجاره مي كنه

 

ننش اما چايي و

 

عروسش هم شربت مي ده

 

خلاصه تو كوچمون محرمها زندگيه

 

خدا هيچ وقتي محرم رو از ماها نگيره.../الفبا

+ نوشته شده در  88/10/05ساعت 18  توسط بهرام الف  | 

مرثيه

از گلو دردم مپرس

يا كه از رنگ سياه جامه ام

من عزادار تمام عشق هاي ساده ام

 

هق هق اين صحنه از نوع "اِي" است

مصرفش از نوع" بي"

اي بي خبر !

بكوش

تا صاحب خبر شوي!*

 

تن به روياي تو دادم من ز غم

هفته را با چله پيوستم به هم

سال را و

پار را ،

هر سال را

حد بي پايان به  سمت ظلمت امسال را/الفبا

 

*حافظ

+ نوشته شده در  88/10/05ساعت 18  توسط بهرام الف  | 

من به آغاز زمين نزديكم!

من فقط در شهر غم رهگذرم

 

مي روم سمت شمال

 

مي روم سمت گلستان ِ هميشه نوبهار

 

با وَني از رنگ زرد

 

با كلاهي از حصير

 

ريش هايي بي حيا همچون حنا

 

آسمان پر ستاره دور مي گردد زمن

 

و من انگار كه يك لحظه ترا ...

 

* * *           

 

كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها*

 

تا كه يك جمله به من هديه دهد:

 

"...من به آغاز زمين نزديكم..."

 

*م. حيدرزاده

  

+ نوشته شده در  88/10/05ساعت 18  توسط بهرام الف  | 

با همه ي سادگي

مملي با همه ي سادگي اش

عشق را مي فهميد

بنده آنجا بودم

كه به گاو ِ مش حسن گفت كه دوستت دارم

 

مملي با همه ي سادگي اش

در پي معرفت و عرفان بود

بنده آنجا بودم

كه ز خارج برگشت

 

مملي با همه ي سادگي اش

فارغ از خويش نبود

بنده آنجا بودم

كه به خود بر مي گشت

 

مملي با همه ي سادگي اش

مهره را مي پيچاند

بنده آنجا بودم

بنده از  صبحدم روز ششم

تا خود عصر جديد

 

مملي با همه ي سادگي اش

مي توانست نگويد آري

بنده آنجا بودم

كه به مكتب مي رفت

 

مملي با همه ي سادگي اش

قلكي داشت پيش باباش

بنده آنجا بودم

كه از اين حساب او بر مي داشت

 

مملي با همه ي سادگي اش

گندم و جو مي كاشت

بنده آنجا بودم

و زمين هم پُر  ِ هر چيز

و محصولي بود 


مملي با همه ي سادگي اش

مخ سيما را زد !

او به سيماي من هم رحم نكرد !!

+ نوشته شده در  88/10/05ساعت 18  توسط بهرام الف  | 

توپخانه

توپخانه ! اي امام مسلحين !!

تو بخانه اي كه من كوبيده ام كوبيده اي

كلبه ي او كاه دان من و توست

توپ هايت را براي بازي من خرج كن

يا كه ويران مي كنيم ايوان غم را

بي گمان

يا كه سازي مي زنيم و شاد مي گردد جهان.../ب.الف


+ نوشته شده در  88/09/13ساعت 20  توسط بهرام الف  | 

چشمت ...

نمي دانم چرا چشمت

آري به جوابم نيست

يا اينكه چرا چشمت

در دوري من تر نيست

* * *

نمي دانم چرا چشمت

پشت عينك من نيست

يا اينكه چرا اينك

از چشم تو افتادم

* * *

نمي دانم چرا چشمت

با هر كس و يا ناكس

از راز سخن گويد

جز عاشق زار خويش

* * *

نمي دانم چرا چشمت

از سبز سيه فام است

اي كاش كه مشكي بود

يا حداقل آبي.../ب.الف

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 19  توسط بهرام الف  | 

دایره

عشق رفت و رابطه تابع نگشت

شعر آمد، قافیه قانع نگشت

 

این دلم یک لحظه روی دایره

گشت ، اما با تو افسانه نگشت.../ب.الف

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 17  توسط بهرام الف  | 

خرمن گلهای قالی

... و من وارد شدم در خرمن گلهای قالی

 

در کناری

 

تا رسیدم بلبلی پرواز کرد

 

ناگهان در نقشهای یک نگاری گم شدم

 

پشت گل بوته ی رُز، مسخ غزالی گشتم

 

او جَست و رفت

 

جستجویم خارج از حوصله بود

 

روح تب کرده ی خود را به حکیمی دادم، در جا مرد

 

خسته و سرگشته در دشت جنون

 

آهسته آهسته

 

قدم برداشتم

 

به خودم شک کردم

 

.

.

.

 

رفتم تا لب آب

 

باغبانی دیدم

 

گفت این نهر من است

 

گفتم این آب نه از بهر من است، به تو ارزانی باد

 

گفت این قهر من است،

 

گفتم این ظلم نه در شهر من است، هرچه بادا باد، روحت هم شاد!

 

گفت این جاده در باغ من است، دستخوش می خواهم

 

گفتم این قهر خداست، پول می خواهی مگر!؟

 

گفت پول آیا همان میوه ی ممنوعه ی ماست؟

 

من چو استاد به لبخندی رضایت دادم

 

باغبان گفت سکوتت ز رضاست؟

 

خندیدم...

 

باز حرفی زد و من قهقهه ای سر دادم

 

باغبان اما سمج بود

 

و من تشنه

 

و ما هر دو به دنبال حقیقت بودیم

 

ابتدا من گفتم:

 

"پول را چون رخت چرک باید نگهداری کنی،

 

پول شوئی عیب است

 

پول اسباب تبادل بین تاجر با گداست

 

پول مقیاس شمارش در جهان سوم است

 

پول پر است از ارزش و

 

نبض خداهای شماست!"

 

او در اندیشه فرو رفت و لب من در آب

 

.

.

 

.

پول را دادم و رخصت خواستم

 

نپذیرفت

 

و گفت

 

دستخوش ما را بس است!

 

گفتم این ره به کجا می پوید؟

 

گفت این باغ انارم به تو ارزانی باد!

 

من در اندیشه فرو رفتم و او هم در خواب...

 

.

.

.

 

صبحدم از سهم خود ،

 

طرحی از غنچه ی گل برداشتم

 

تا ته باغ خرامان رفتم

 

روی پرچین نگاه باغبان، مرغ چمن را دیدم

 

سر به زیر افکندم من از شرم

 

تا به یکصد فرسنگ

 

.

.

.

 

نهر از باغ به سروستان رفت

 

زیر پایم سنگفرش،

 

دو طرف آب روان،

 

روبرویم یک قصر،

 

و گمانم که فضا هم پر از عطر گل ریحان بود

 

.

.

.

 

روز از نیمه گذشت و گشت عصر

 

شاه عباس –همان آقای قصر-

 

با تنی چند ز یاران ملازم ز شکار برگشتند

 

آب فواره شد و سرو ، کمر را خم کرد

 

و من انگار که در باغ نبوم همه عمر،

 

ترسیدم...

 

.

.

.

 

 

شاه عباس بخندید که ما هر دو خدایی داریم

 

طرح گل پیشکشش کردم و گفتم به خدا

 

من پی راز جهان می گردم

 

بته ای از گل خشخاش به من داد و گفت آرام باش

 

شایدم هیچ نگفت!

 

تا سحر با گل نسرین و شقایق بودم،

 

باد موسیقی من،

 

شبدر اما بستر...

 

عطر از شعر من آویخته بود

 

.

.

.

 

صبح شد، مهر آمد

 

گلی از رسته ی شیپورچیان نجوا کرد

 

او مرا چید و چمن ،

 

پاک گردید ز من

 

من به تابوت شدم با تنی از پرده دران

 

.

.

.

 

ناگهان،

 

چشم من باز شد و یک گل نرگس دیدم

 

نقشی از  تار وَ  پود ،

 

گوشه ی گونه ی من پیدا بود

 

مادرم داشت به مسجد می رفت

 

پدرم هم روی تخت،آنجا بود

 

روح من داشت که کم کم به زمین برمی گشت!/ب.الف

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 0  توسط بهرام الف  |